این روزها اگر زندگی دانشجویی امان بدهد، در وقتهای خالی و نیمهخالی، روی میآورم به خواندن آیشمن در اورشلیم. خیلی وقت بود قصد کرده بودم بخوانمش اما چون هیچوقت تاریخیخوان نبودم و شیوهی نوشتاریاش هم ابتدا برایم گنگ بود، کند میخواندم و کم پیگیر بودم. بعد رفتم در کارگاهی شرکت کردم و اطلاعات پایین تاریخیام مثل سیلی خورد توی صورتم و گفتم: "چَمان به خودت بیا، باید تاریخ یاد بگیری، یعنی که چی این همه فراریای ازش؟"
وفتی به خانه برگشتم، چسبیدم به خواندنش، قبل خواب، بین درسها و بعد از بیداری. عجیب بود و مو به تنم سیخ میکرد. و از آنجایی که تا به حال ۳۰درصد از آن را بیشتر نخواندهام، در شگفتام که در آن هفتاد درصد باقیمانده، دیگر چطور قرار است تن و بدنم به لرزه بیوفتد؟
چیزی که در این کتاب توجه من را جلب کرد، رفتار و طرز فکر آلمانیها قبل و حین جنگجهانی دوم بود. اینکه چگونه با تلقین و تکرار، بهگونهای باور کردند بهترین کار را دارند انجام میدهند و یکجورهایی ناچار هم هستند، که هنوز که هنوز است(حداقل در بازهی زمانی کتاب)، حتی اگر اعلام پشیمانی هم کنند، کمی که تیز بشوی در حرفهایشان، آن طرز فکر آلمانی را میبینی!
تاثیر تلقین و محیط، چقدر میتواند روی خروجی کار ما موثر باشد؟ چقدر میتواند ما را وادار به انجام کارهای کثیف و رذل کند حتی اگر در خلافجهت اعتقاداتمان باشد؟ همانطور که کشتار یهودیان در خلاف جهت اعتقادات آیشمن بود اما آنرا با وظیفهشناسی و لذت انجام میداد؟
چَمان و دُرناهایش...ما را در سایت چَمان و دُرناهایش دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 47